
۱. چند روز اول عید، کتاب خوب "کوچه نقاش ها" را خواندم که انصافا شیرین بود. خاطرات یک آدم متفاوت و داش مشتی در دل جنگ که فرمانده گردان هم می شود. به خواندنش می ارزید. حالا هم تصمیم دارم یک دور "صحیفه نور" را بخوانم. جلد اولش را شروع کرده ام. نامه هایی به شاه با خطاب "اعلاحضرت"؛ آیت الله به جان اعلاحضرت دعا می کند و او را انذار می دهد. رفته رفته کار به جایی می رسد که با انذار کار ساخته نیست...
سال گذشته کتاب شریف و ارجمند "سه دیدار" رمان ماندگار مرحوم "نادر ابراهیمی" را می خواندم و تاثیر حجت الاسلام سید حسن مدرس و نحوه وکالت او بر خمینی جوان را. به حتم شخصیت امام متاثر از سید حسن بود.
۲. دیروز با دوستان به سینما رفتیم و نشستیم به تماشای "زندگی خصوصی". سوای تکه هایی که به انصار حزب اله، حسین شریعتمداری، صفار هرندی، بیژن خاوری و... در فیلم انداخته می شود، فیلم فضایی کاملا گیرا داشت که روی مبحث مهم جدایی اخلاق از احکام دست گذاشته بود. همین جدایی اخلاق از احکام و از سیاست و حتی از فرهنگ، مساله خیلی از هنرمندان خوب ما مثل مجید مجیدی، سید مهدی شجاعی، رضا میرکریمی و... شده است.
داستان فیلم شخصی را نشان می دهد که در روزگاری که جوانان این کشور گوشت تنشان را برمی داشتند و به جبهه ها می بردند تا سر بدهند و سرها نگه دارند، همه فکر و خیالشان بیرون ماندن تار موی دخترکان بوده و امروز وقتی از سیاست اخراج شده اند روزنامه شان را برای کوفتن بر سر این و آن علم کرده اند. همان آقای شخص اول داستان دختری جوان سر راهش قرار می گیرد که با همان راه حل شرعی که همیشه در آستین دارد (دختر قصه یک تیکه باحال انداخت به حاجی برادر که خوبه شما یه رساله بدی بیرون) او را صیغه می کند و باردار.
وقتی با خواست دختر مبنی بر زنده ماندن فرزند در شکمش و قبول مسئولیت پدری این بچه مواجه می شود، با انواع راه ها در صدد خفه کردن صدای دختر برمی آید و از همین جا پایش به دفتر سردار فرماندهی انتظامی باز می شود که گویا دوستی ای بوده بینشان و از او می خواهد به طریقی گوشمالی دهد دختر را. بحث ابراهیم (حاجی قصه با بازی خوب فرهاد اصلانی که در جشنواره سیمرغ بهترین بازیگر مرد را هم گرفت) و سردار، به زمانه می رسد و سردار به ابراهیم می گوید: "زمانه عوض شده ابراهیم؛ من و تو که نباید عوضی بشیم." (دیالوگ برگزیده من از این فیلم).
آخر سر هم، سر آبروی کذایی جناب سیاستمدار، خون دخترک ریخته می شود. اما آخر دعوا: به نظرم آمد این همه تجمعات انصار حزب اله نه به خاطر مفهوم "اتاق خواب" که بیان می کردند بلکه به خاطر نشان دادن تجمعات موتوری های دهه۶۰ بود.
۳. امروز هم "انتهای کوچه هشتم" را دیدم. یکی محکوم به اعدام است و باید دیه بدهد. موسسه خیریه قول پرداخت نصفش را می دهد اما می زند زیر قول. حالا همه می خواهند صد ملیون را جور کنند. یکی دخترش را می فروشد. یکی پول های جمع شده را به میدان قمار می برد تا شاید صد ملیون برنده شود. یکی سر دعوا و بوکس شرط می گذارد و می افتد وسط. نامزد خانوم خودش را می فروشد. آخرش هم اعدامی قصه خودش را آتش می زند.
به خدا اگر قرار بود بیاییم به اعتراض مقابل وزارت ارشاد، این یکی سزاوارتر بود. پس خدا چه می شود؟ پیغمبر چه می شود؟ دعا چه می شود؟ بابا به خدا ما مسلمانیم. ترویج این نوع عقاید و بالاتر از این، ناامیدی مفرط در زمانی که نیاز به امید هست در میان جوانان از نان شب واجب تر است. به خدا با دیدن این فیلم های مسخره افتخار می کنم که بروم سینما و "مامان بهروز منو زد" رو تماشا کنم. پول بلیطی که دادم نوش جانشان. شما هم ببینید: "مامان بهروز منو زد"
۴. تصمیم گرفته ام فعال تر شوم در فضای مجازی. بهسازی بارانانه اول قدم است.