باز ضربت ميخورد مولاي دريا از سراب

اولین پست پس از هک شدن وبلاگم شعری بود از محمد حسین جعفریان که در سال های میانی دهه هفتاد گفته بود (همون پستی که منجر به هک شدن وبلاگم شد). نمیدانم چرا این روزها با اشعار آن روزها حال می کنم. شعری را زهیر توکلی یادم انداخت از سید حسن حسینی؛ منظومه آب ها و مرداب ها. جالبش این است که سید حسن این شعر را در مجله کیان دکتر سروش چاپ کرده بود. محمد اصفهانی هم خیلی زیبا بخش هایی از آن را خوانده:

ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت
جاي ارزشهاي ما را عرضه ي كالا گرفت
احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شكست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست
فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد
خطبه هاي آتشين متروك ماند و خاك خورد
زير باران هاي جاهل سقف تقوا نم كشيد
سقف هاي سخت، مانند مقوا نم كشيد
با كدامين سحر از دلها محبت غيب شد؟
ناجوانمردي هنر، مردانگي ها عيب شد؟
خانه ي دل هاي ما را عشق خالي كرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت
سرسراي سينه ها را رنگ خاموشي گرفت
صورت آيينه زنگار فراموشي گرفت
باغهاي سينه ها از سروها خالي شدند
عشق ها خدمگزار پول و پوشالي شدند
از نحيفي پيكر عشق خدايي دوك شد
كله ي احساس هاي ماورايي پوك شد
آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روي بال كفترها زدند
اندك اندك قلب ها با زرپرستي خو گرفت
در هواي سيم و زر گنديد و كم كم بو گرفت
غالبا قومي كه از جان زرپرستي ميكنند
زمره ي بيچارگان را سرپرستي ميكنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگي اين قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستين كجروي ها پا گرفت
روح تاجرپيشگي در كالبدها جان گرفت
كارگردانان بازي باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام كاسب و تاجر زدند
چار تكبير رسا بر روح مردي خوانده شد
طفل بيداري به مكر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار كينه پرور عشق را از ياد برد
باز چون سابق كلاه عاشقان را باد برد
سالكان را پاي پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طريقت بسته شد
سازهاي سنتي آهنگ دلسردي زدند
ناكسان بر طبل هاي ناجوانمردي زدند
تا هواي صاف را بال و پر كركس گرفت
آسمان از سينه ها خورشيد خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سياهي ها به جان ها خيمه زد
روح شب در جاي جاي آسمان ها خيمه زد
صبح را لاجرعه كابوس سياهي سركشيد
شد سيه مست و براي آسمان خنجر كشيد
اين زمان شلاق بر باور حكومت ميكند
در بلاد شعله، خاكستر حكومت ميكند
تيغ آتش را دگر آن حدت موعود نيست
در بساط شعله ها آهي به غير از دود نيست
دود در دود و سياهي در سياهي حلقه زن
گرد دلها هاله هايي از تباهي حلقه زن
اعتبار دست ها و پينه ها در مرخصي
چهرها لوح ريا، آيينه ها در مرخصي
از زمين خنده خار اخم بيرون ميزند
خنده انگار از شكاف زخم بيرون ميزند
طعم تلخي داير است و قندها تعطيل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطيل محض
خنده هاي گاه گاه انگار ره گم كرده اند
يا كه هق هق ها تقيه در تبسم كرده اند
منقرض گشته است نسل خنده هاي راستين
فصل فصل بارش اشك است و شط آستين
آنچه اين نسل مصيبت ديده را ارزاني است
پوزخند آشكار و گريه ي پنهاني است
گرچه غير از لحظه اي بر چهره ها پاينده نيست
پوزخند است اين شكاف بيتن اسب، خنده نيست
مثل يك بيماري مرموز در باغ و چمن
خنده هاي از ته دل ريشه كن شد، ريشه كن
الغرض با ماله ي غم دست بنايي شگفت
ماهرانه حفره ي لبخندها را گل گرفت
///
اشكهاي نسل ما اما حقيقي ميچكند
از نگين چشمهاي خون، عقيقي ميچكند
////
ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد
شاخه هاي ظاهرا خشكيده از بن زنده شد
آفتابي نامبارك نفس ها را زنده كرد
بار ديگر اژدهاي خشك را جنبنده كرد
قبطيان فتنه گر جا در بلندي كرده اند
ساحران با سامري ها گاوبندي كرده اند!
///
من ز پا افتادن گلخانه ها را ديده ام
بال تركشخورده ي پروانه ها را ديده ام
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب هاي رها پيچيدن شلاق موج
ديده ام بسيار مرگ غنچه هاي گيج را
از كمر افتادن آلاله ي افليج را
در نخاع بادها تركش فراوان ديده ام
گردش تابوت ها را در خيابان ديده ام
گردش تابوت هاي بي شكوه آهنين
پر ز تحقير و تنفر، خالي از هر سرنشين
در خيابان جنون، در كوچه ي دلواپسي
كرده ام ديدار با كانون گرم بيكسي!
ديده ام در فصل نفرت در بهار برگريز
كوچ تدريجي دل ها را به حال سينه خيز
سروها را ديده ام در فصل هاي مبتذل
خسته و سردرگريبان - با عصا زير بغل -
تن به مرداب مهيب خستگي ها داده اند
تكيه بر ديواري از دلبستگي ها داده اند
پيش چنگيز چپاول پشت را خم كرده اند
گوش هاي از خوان يغما را فراهم كرده اند!
ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است
زخم ما كهنه است اما بينهايت كاري است
از شما ميپرسم آن شور اهورايي چه شد
بال معراج و خيال عرشپيمايي چه شد
پشت اين ويرانه هاي ذهن، شهري هست نيست؟
زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟ نيست
ساقه ي اميدها را داس نوميدي چه كرد؟
با دل پر آرزو احساس نوميدي چه كرد؟
هان كدامين فتنه دكان وفا را تخته كرد؟
در رگ ايمان ما خون صفا را لخته كرد
هان چه آمد بر سر شفافي آيينه ها
از چه ويران شد ضمير صافي آيينه ها
شور و غوغاي قيامت در نهان ما چه شد؟
اي عزيزان! «رستخيز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور يا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
////
جان تاريك من اينك مثل دريا روشن است
صبحگون از تابش خورشيد مولا روشن است
طرفه خورشيدي كه سر از مشرق گل ميزند
بين دريا و دلم از روشني پل ميزند
طرفه خورشيدي كه غرق شور و نورم ميكند
زير نور ارغواني ها مرورم ميكند
اندك اندك تا طپيدن هاي گرمم ميبرد
در دل دريا فرو از شوق و شرمم ميبرد
«قطره ي سرگشته ي عاشق» خطابم ميكند
با خطابش همجوار روح آبم ميكند
تيغ يادش ريشه ي اندوه و غم را ميزند
آفتاب هستي اش چشم عدم را ميزند
اينك از اعجاز او آيينه ي من صيقلي است
طالع از آفاق جانم آفتاب «ياعلي» است
«ياعلي» ميتابد و عالم منور ميشود
باغ دريا غرق گلهاي معطر ميشود
چشم هستي آبها را جز علي مولا نديد
جز علي مولا براي نسل درياها نديد
موج نام نامي اش پهلو به مطلق ميزند
تا ابد در سينه ها كوس اناالحق ميزند
قلب من با قلب دريا همسرايي ميكند
ياد از آن درياي ژرف ماورايي ميكند
اينك اين قلب من و ذكر رساي «ياعلي»
غرش بيوقفه ي امواج، در دريا «علي»
موج ها را ذكر حق اين سو و آن سو ميكشد
پير دريا كف به لب آورده، ياهو ميكشد
مثل مرغان رها در اوج ميچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج ميچرخد دلم
موج چون درويش از خود رفت هاي كف ميزند
صوفي گرداب ها ميچرخد و دف ميزند
ناگهان شولاي روحم اغواني ميشود
جنگل انبوه درياها خزاني ميشود
كلبه ي شاد دلم ناگاه ميگردد خراب
باز ضربت ميخورد مولاي دريا از سراب
پيش چشمم باغهاي تشنه را سر ميبرند
شاخه هايي سرخ از نخلي تناور ميبرند
خارهاي كينه قصد نوبهاران ميكنند
روي پل تابوت ها را تيرباران ميكنند
در مشام خاطرم عطر جنون مي آورند
بادهاي باستاني بوي خون مي آورند
////
صورت انديشهام سيلي ز دريا ميخورد
آخرين برگ از كتاب آبها، تا ميخورد

”فصلي از منظومهي مردابها و آبها” اثر زنده یاد سید حسن حسینی
(15 - 12 تيرماه / يكهزار و سيصد و هفتاد و چهار،ساحل خزر)

دانلود آهنگ سراب محمد اصفهانی حجم 6.29 فرمت MP3 کیفیت 128 کیلوبایت لینک مستقیم

عده‌ای آتش شدند...

 این شعر را در بحبوحه سالهای میانی دهه هفتاد محمد حسین جعفریان نازنین سروده بود. برای اول بار هم خود مسعود دهنمکی در صبح دوکوهه چاپ کرد.

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را
هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”
از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!
از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از “بقایی” از “بروجردی” بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بی‌عار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند
هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما
“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم
بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت

دانلود تيتراژ اخراجي ها 3 با حجم 4.70 مگابايت فرمت MP3 128 KB (سرور 1)

دانلود تيتراژ اخراجي ها 3 با حجم 4.70 مگابايت فرمت MP3 128 KB (سرور 2)

سلامی دوباره به باران

از خدا بی خبری پیدا شد و نوشته های چندین ساله ما را از ما گرفت. دزد به خانه آمده و همه چیز را برداشته و برده؛ ایمیلم در یاهو و جی میل و صفحه فیس بوک و وبلاگم را. البته با مجاهدت فراوان چندتایش را پس گرفتم، اما نوشته هایم رفت.

گناهم دفاع از اخراجی های مسعود دهنمکی بود. نوشته بودم که گناه مسعود این است که رویه سینما را از بدگویی به نظام درآورده و در این بین کسانی که دعوت به تحریم می کنند کمی احمق تشریف دارند. از قضا از جدایی نادر از سیمین هم دفاع کرده بودم...

به هرحال ما خواهیم نوشت مخصوصا که یک تجربه قبلی هم در از دست دادن تاب بنفشه داشتم. تا شرک و کفر هست، مبارزه هم هست و تا مبارزه هست ما هم هستیم. هستم اگر می روم/ گر نروم نیستم...

خانه جدید ما مبارک