تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: یک روز در پایتخت ::::

بی عدالتی در توزیع فرصت ها، چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.

راهم به پایتخت افتاده است و با علم به تجمع بیشترین برنامه ها و امکانات فرهنگی و هنری این مملکت در همین شهر تهران، به جست و جو برمی آیم تا در یک روزی که تهران هستم، بتوانم از برنامه های فرهنگی و هنری مستفیض شوم.

اول به یکی از نگارخانه های مجموعه حوزه هنری سری می زنم. نمایشگاه عکس بانو در حال برگزاری است. جلب حساسیت چشم ها به جذابیت رنگ ها همراه با نشان دادن صحنه هایی از حضور زن ایرانی در اجتماع، هنری است که چند عکاس هنرمند، خوب از عهده آن برآمده اند.

اسم «تالار وحدت» برای ما شهرستانی ها و مخصوصا برای ما اهالی رسانه ، نام آشنایی است، که در خبرهای هنری زیاد دیده ایم و شنیده ایم. مکانی برای برگزاری مهم ترین برنامه های هنری این مملکت.

به  سراغ اکسپوی هنری ایران می روم. تابلوهای نقاشی و نگارگری و آثار تجسمی در معرض نمایش قرار گرفته اند. بعضی هاشان چون متعلق به شخصیت های مشهوری هستند د ر این مجموعه قرار گرفته اند. شخصیت هایی که کار اصلی شان سیاست یا سینما و یا رشته ای دیگر است و پایی هم در کفش هنر تجسمی دارند.

بعضی شان واقعا فوق العاده هستند و همان هنر اصیل و مردمی را نشان می دهند. اما در مقابل تابلویی می ایستم و دقایقی به آن زل می زنم تا بلکه مفهومی از این تابلو ادراک کنم؛ اما هرچه می نگرم جز بازی رنگ ها، چیزی عایدم نمی شود. لابد درک هنری من آنقدرها بالا نرفته است که مفهوم آن را درک کنم.

در کنار تابلو ها طبق روال چنین نمایشگاه هایی، قیمت هایی برای خرید پیشنهاد شده است. کمتر از دو ملیون نداریم.

کمی آن طرف تر جماعتی را می بینم که در انتظار باز شدن درها هستند تا وارد سالن شوند و برای یکی از چهره های ماندگار هنر کشور یادبود بگیرند و از کتاب جدیدش، رونمایی کنند.

نگهبان به سراغم می آید و کارت دعوتم را می خواهد. او هم متوجه شده است که قیافه من به این هنرمندان نمی خورد. آخر من مثل این جماعت فکول کراواتی و مو بلند نیستم. فنجان های قهوه آماده پذیرایی از مدعووین بسیار بسیار محترم هستند.

اینجا جای ما نیست. این را خود خود خودم تشخیص می دهم و بیرون می آیم.

مقصدم دو میدان پایین تر، تالار اندیشه حوزه هنری است. برنامه ای که ده دقیقه دیگر شروع خواهد شد، شب خاطره است.

وارد ورودی سالن که می شوم، همان ورودی یک فلکس بزرگ گذاشته اند و هرکسی که میل داشته باشد، لیوان یک بار مصرف خود را زیر شیرش می گیرد و چایی داغ را همراه شیرینی نوش جان می کند.

اینجا کارت دعوت نمی خواهند. تیپ افراد هم صد و هشتاد درجه با افرادی که در برنامه قبلی دیده بودم، فرق می کند.

داخل می شوم. ایثارگری ارمنی مشغول تعریف خاطرات خود از مبیارزات ستم شاهی است. جالب است که یک ارمنی (که خود را جزئی از یک جامعه مبارز ارمنی می داند) این همه زجر کشیده باشد برای فرونشاندن ظلم. پس از هر حرفی که نشان از ایثار و مبارزه اش دارد، تاکید می کند که خود را یک قهرمان نمی داند.

خاطره گوی بعدی، همان پسربچه 12 ساله ای هست که در جواب خبرنگار هندی که به اسارتگاه اطفال رفته بود تا اجبار جمهوری اسلامی برای اعزام بچه ها به جنگ را نشان دهد، او را اول به حجاب دعوت کرد و برایش «ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است / ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است» را خواند.

حالا مردی برای خودش شده و با سابقه 9سال اسارتی که دارد، به نظر نمی رسد این 9سال را کفن عثمان کرده باشد برای یک مشت ریال. ازصحبتش پیداست...

خاطراتش آنقدر شیرین است که همه را میخکوب کرده است.

نزدیک شدن به وعده اذان، برنامه را قطع می کند تا در بخش دوم برنامه، «آواز گنجشک ها» به نمایش گذاشته شود.

باید برگردم. در راه به همه چیز هایی که امروز دیده ام فکر می کنم.

به این که می شود هنرمند بود و خاکی بود و مردمی بود.

به این که می شود با ÷ول یک برنامه فرهنگی که رنگ و لعابی فراوان بر رویش می کشند و آب و تاب فراوانی بارش می کنند، اما عایدی از آن حاصل فرهنگ کشور نمی شود، ده ها برنامه کم خرج اما پربار برگزار کرد.

به این که می توان هنر را در خدمت اندیشه متعالی قرار داد و با زبان هنر گفتنی های زیادی را گفت.

به این که چرا باید همه چنین برنامه های مهم فرهنگی و هنری مملکت در پایتخت باشد.

به تفاوت هنرمند با هنرمند و هنر با هنر.


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com