تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: در هم ریختگی ::::

در يك سر در گمي گم شده‌ام. كمكم كنيد.

جوري بار اومدم كه اصلا دوست ندارم در مقابل ناكارآمدي سكوت كنم.

آدم اجتماعي‌اي هستم. هزارتا عنوان دارم هرچه‌قدر پاهام كشش داشته باشن و البته وقت كه خيلي كم ميارم داشته باشم دنبال كارهاي اجتماعي و فرهنگي‌ام هستم.

عاشق پست و مقام و عنوان نيستم و هيچ وقت دنبالشون نمي‌دوم.

زبونم نمي‌تونه ساكت باشه. دردانشگاه. در محله. در شهر. در مقابل حضرات مقامات.

گاهي احساس مي‌كنم خيلي بيشتر از توانم به دنبال پاك‌سازي مي‌دوم.

هر وقت به اين فكر مي‌كنم، ياد اون نوشته اگه اشتباه نكنم هوگو مي‌افتم كه گفته بود: در 10سالگي دوست داشتم براي آباداني و صلح در جهان تلاش كنم.در بيست سالگي متوجه شدم كه اگر من بتوانم آن تغييرات مورد نظرم را در كشورم بدهم كاري كارستان كرده‌ام.در سي سالگي به فكر ايالتم بودم و در چهل سالگي مقياس را كوچك‌ و كوچك شده در شهرم خلاصه كردم. در پنجاه سالگي دريافتم كه اگر من بتوانم خودم را اصلاح كنم كاري كارستان كرده‌ام.

هميشه دمخور و شايد موي دماغ شهردار و بخشدار و فرماندار و استاندار(در  دو مورد اول به صورت متداول) هستم.

نوشتن رو دوست دارم. وقتي قلم تو دستم هست انگار دارم پرواز مي‌كنم. دوست دارم همه وقتم رو براي خواندن و نوشتن بگذارم.

بابام هميشه ملامتم ميكنه. ميگه نمي‌شه با قلم و كاغذ شكم زن و بچه سير كرد. گاهي اوقات از اين كه نخواسته‌ام برخي كارها كه لازم مردخانه (البته از نوع قديمي‌هاش) بودن است، نظير باغباني و سركشي به لوله‌ها و در صورت لزوم تعمير، سيم كشي و كارهاي كوچك بنايي و...ياد بگيرم بابا اظهار نگراني ميكنه براي آينده‌ام.

بابا خودش همه اين كارها و صد البته خيلي بيشتر از اين‌ها رو خودش انجام ميده.

خيلي به من ميگه به عوض رفتن سراغ كارهايي اجتماعي و فرهنگي‌ام(كه حالا از شمارش خارجه) برم كنارش و وردستش بشم و پيشه‌اش رو بردارم.

اما به قول شهريار: كه كار غير هنر نه كار همچو من است.

اما حالا كه تقريبا داخل كار فرهنگي شده‌ام مي بينم كه نميشه با اين‌كار درآمد داشت و سفارشي كار نكرد و وجدانت آسوده باشه.

اتفاقا چند روز پيش از شهيدبهشتي هم خطاب به پسرش با اين مضمون چيزي مي‌خوندم.

مامان هميشه گلايه ميكنه كه فقط براي خواب مي‌رم خانه و هميشه پي فلان آقاي مهندس و بهمان آقاي دكتر و حاج آقا هستم.

گاها به نيتم در اين كارها فكر مي‌كنم. مي‌ترسم كه همه اين كارها فقط براي ارضاي حس فرهنگ دوستي باشه و قربتا الي...

نميشه به آينده فكر نكرد. بالاخره بايد چند سال ديگه به كسايي ديگه غير خودم هم فكر كنم و هميشه ميهمان سفره بابا نيستم.

در دانشگاه آنقدر دنبال كارهاي فوق برنامه رفتم كه كلي نمره‌هاي درسي‌ام تحليل رفت.

به حيات طيبه فكر مي‌كنم.

به زندگي پيامبر(ص) كه نمونه يك زندگاني طيب را داشته و توانست آن انقلاي عميق را در ميان جامعه‌اي بودي ايجاد كند.

اما پيامبر از خانواده غافل نبود. ائمه از كسب روزي حلال باز نمي‌ماندند. اما ظالمي را نيز در مظالم ظلمش نمي‌ستودند.

نمي‌توانم توازن برقرار كنم.

كمكم كنيد


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com