|

مثل خیلی وقت های دیگه نشسته ام جلوی تلویزیون و کنترلشو گرفتم دستم و مدام دارم کانال عوض می کنم.
هیچ برنامه ای که باب میل من باشه نیست. تصمیم میگیرم یک بار دیگه کانال ها رو بگردم و اگه چیزی نبود بزنم بیرون.
رو کانال دو ناخودآگاه نگه میدارم.
یه خانمی داره به یه خانم دیگه مصاحبه می کنه. آرم روایت فتح که پایین صفحه داره می چرخه کنجکاوم میکنه تا ببینم برنامه در مورد چی هست. تا این که زیرنویس میاد. اول نام برنامه: نیمه پنهان.
اسم نیمه پنهان را قبلا شنیده ام. پس از این که کلی به مغزم فشار میارم یادم میفته که این نام رو قبلا درمجموعه کتاب هایی دیدم که روایت فتح منتشر کرده بود و حاوی مصاحبه با همسران سرداران شهید بود. البته چنین کتابچه هایی رو مجله کمان و انتشارات سوره مهر هم منتشر کرده بودند . اکثر این کتابچه ها رو قبلا خونده بودم.
درست حدس زده بودم. زیر نویس بعدی توضیحات رو کامل می کنه: شهید علی تجلایی به روایت نسیبه عبدالعلی زاده.
همسر سردار شهید تجلایی از لایه های ناگفته زندگی اش می گفت.
می گفت که چطور عاشق همدیگر شدند.
خودش هم می گفت که قیافه علی به این حرف ها نمی خورد.
می گفت که با وجود این که خواهری بزرگتر از خود در خانه داشت و چنین تصور می کرد که حتی اگر علی تجلایی بخواهد با یکی ازدواج کند، خواهرش شایسته تر است علی عاشقش شده بود.
اما علی بیست ساله که در همان بیست سالگی اولين مركز آموزش فرماندهي مجاهدين افغاني در داخل كشور افغانستان را تأسيس نموده بود و آنقدر سرشناس بود که از فرماندهان برتر جنگ باشد، عاشقش شده بود.
از عاشقانه هایی می گفت که نثارش می کرد.
از انکارهای پدر و مادرش در جواب خواستگاری علی می گفت و از اصرارهای خودش. از راز و نیازها و نذرهایش.
از لحظه ای می گفت که بالاخره به هم رسیدند و از سجده شکرش در همان هنگام.
عقدشان را شهید آیت الله مدنی خوانده بود.
چادری هم هدیه کرده بود.
خانم عبدالعلی زاده چنان با شور و زیبا تعریف می کرد که گذر نیم ساعته زمان را هم نفهمیده بودم.
می گفت: علی رو به من کرد و گفت: می دونی دعای عروس سر سفره عقد مستجاب هست؟گفتم: چه آروزیی داری؟
به مشکل ترین قسمت سخنش رسیده بود.
گفتم: چه آرزویی داری؟
گفت:اگر علاقه ای به من داری و به خوشبختی من فکر می کنی لطف کن از خداوند برایم شهادت بخواه.
گیج مانده بودم و نمی خواستم این دعا رو بکنم؛ اما آنقدر قسمم داد تا راضی شدم این دعا رو بکنم.
خانم عبدالعلی زاده از کادوهایی می گفت که علی برایش خریده بود.
برنامه تمام شد و ادامه اش به فردا موکول گردید اما من به تصویرهایی فکر می کردم که از شهدای ما گاها ارائه می شود و آن ها را دست نایافتنی نشان می دهد.
شهدای ما از جنس انسان بودند و نه ملک.
به چیز دیگری هم فکر می کردم. به خاطراتی که باید ضبط شود و نمی شود. مگر چند سال دیگر پدران و مادران و همسران شهدا پیش ما هستند؟
مگر جانبازان چند سال دیگر از خدا عمر خواهند گرفت؟
جنگ را باید برای نسل های بعد منتقل کنیم. اما نه زشتی هایش را بل زیبایی هایش را.
بجنبیم.
در همین راستا: بابا منم دخترت حنانه
|