|

دوست بزرگوارم روح الله رشیدی در آستانه سفرم تحفه ای آوردند که بیش از هر هدیه ای چسبید.
دوستان دیگری هم قول داده اند توشه ره برایم ارمغان بدهند. باتشکر از آقای رشیدی منتظر کادوهاتان هستم.
****************************
خواستم من هم به سیاق غالب، شاعرانه هایی برای رفتنت عرضه بدارم. اما دیدم که در این ساحه، نوبت به من نمی رسد. هر چند که دلم لک زده برای چند غزل عاشقانه، اما افسوس که از سرودنش عاجزم. پس عاشقانه را به اهلش واگذاشتم و به دنیای خود بازگشتم...
پیش از هر حرف و حدیثی، اعتراف می کنم که چون دست خودم از آنجا کوتاه است، اینچنین عقده گشایی می کنم! این را هم گفتم که برای رسیدن به این نتیجه، خود را نرنجانی.
به یکباره و بی هیچ مقدمه ای می گویم که در عجبم از شوق این جماعت برای حاجی شدن. نمی فهمم که چه در این مردم روی داده که مشتاق شده و عزم حجاز کرده اند. در این مانده ام که کدام "نور"، دفعتاً در دل اینان تابیدن گرفته که آسیمه سر ره به جانب بیت الله کرده اند.
لابد تو هم از اعجاب من در عجبی. می دانم.
سعی مجدد برای بیان مقصود:
آدمِ عاقلِ چیزفهم، شیپور را از جانب گشادش نمی زند... بگذار بی هیچ قیدی بگویم:
کعبه آخرِ کار است و نه اولش.
و من در عجبم از اینکه خیلی از ماها می رویم تا "شروع" کنیم. سالها مجال و فرصت را ملعبه می سازیم و پندار می کنیم که می شود "یک شبه ره صد ساله را پیمود". می شود؟ چه می گویم؟ حتماً می شود. پس بگذارید بشود و ما ببنیم.
می رویم تا مثلاً آدم شویم! و من نمی توانم بفهمم این معنا را. مگر این جماعت از این جامعه دلگیر برنخاسته اند؟ پس چرا انگیزه ای برای آدم شدن در همین جا ندارند؟
باید که برای روبرو شدن با رسول(ص)، رو و آبرو داشت. باید که برای گام نهادن در مدینه، شرافت داشت و مگر این رو و آبرو و شرافت را می توان با چند صد هزار تومان داشت؟!
تازه به این هم بسنده نمی کنیم و می خواهیم که چیزی هم بخواهیم!! این دیگر کمال بی شرمی است که همچون دریوزگان، بی هیچ معونه ای، همه چیز بخواهیم.
ما مردمانِ روزگارِ پررویان، عادت به "خواهش" داریم. همیشه خدا، دستمان پیش همگان باز است. عالم و آدم بدهکار مایند. حتی خدای هم.
آنجا که محل "درخواست" نیست. آنجا باید عرضه کرد آنچه داریم را. محل مطالبه از رب العالمین نیست. که اتفاقاً محل رو کردن داشته ها و کرده هاست...
همین و البته التماس دعا
|