:::: حکایت من و ان سرزمین :::: |
|
.jpg)
حکایت خسی که به میقات روانه است
حکایت پرستویی که عزم قاف کرده است
حکایت سیه رویی که برای همرنگ شدن باید سپید پوش شود
حکایت من است.
یاد آن یک بیتی که شنیدم و در آن غرق شدم افتادم:
آتش عشقه آلیشدیم گلدیم / گولای اولسامدا چالیشدیم گلدیم
گوردوم هاممی گلیری بو قاپیا / منده بو خلقه قاریشدیم گلدیم*
چند روزی هست که به فکر چیزهایی افتادم که در کنار آن خانه مقدس از خدا خواهم خواست. راستی چی بخوام؟
*( در اتش عشق آتش گرفتم و آمدم. اگرهم بد باشم تلاش کردم و خودم را رساندم. دیدم همه رو به این خانه کرده اند و سویش می دوند. من هم داخل این جمعیت شدم و آمدم.)
|