
در حسرت باران نشستگانيم ما.
كمي به يادآور بهار هاي پر باران را.
خيس شدن گنجشك ها زير باران، بازي بچه ها، تب و تاب مردماني كه براي فرار از باران مي دويدند، همه و همه را تمنا مي كنم.
الهي عظم البلا...
مي دانيم كه همه اين نباريدن ها تلنگري بزاي ماست. براي ماها كه باراني بودن را فراموش كرده ايم.
الهي عظم البلا...
خدايا روا مدار تشنگي آهوان بي زبان را، له له زدن حيوانات جنگل را به خاطر گناه هاي ما آدميان.
ما آدميان كه خليفه الهي را از ياد برده ايم.
الهي عظم البلا...
ياد باز باران دبستان افتادم و به نبودن باران غصه خوردم:
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه،
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب و شيرين، توی جنگلهای گيلان،
کودکی ده ساله بودم،
شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک،
با دو پای کودکانه میدويدم همچو آهو،
میپريدم از سر جو، دور میگشتم زخانه
میشنيدم از پرنده،
از لب باد وزنده،
داستانهای نهانی،
رازهای زندگانی
خدايا باران.
خدايا باران.
خدايا باران.
اما نه. خدايا واسطهات براي نزول باران را...
**************
يكي از ذوستان ديروز شعري را خواند كه خيلي تحت تاثير قرارم داد:
فريب ما مخور آقا دروغ مي گوييم
به جان حضرت زهرا(س) دروغ ميگوييم
چه نالهاي، چه فراقي، چه درد هجراني؟
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم
تمام چشم براهي و انتظار و فراق
و ندبه هاي فرج را دروغ مي گوييم
دلي كه مامن دنياست جاي مولا نيست
اسير شهوت دنيا دروغ مي گوييم
زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام
به پيش چشم خدا هم دروغ مي گوييم
كدام ناله غربت؟ كدام درد فراق؟
قسم به ام ابيها دروغ مي گوييم
خلاصه اي گل نرگس كسي به فكر تو نيست
و ما به وسعت دريا دروغ مي گوييم
مرا ببخش عزيزم كه باز مي گويم
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم