|

دوستانم مدام وعده جشن تولد را می خواهند. خوب به خاطر سپرده اند در بین این همه اطلاعات روز تولد من را. تشکر از همه محبت هاشان.
فردا بیست ساله می شوم. بیست سالگی و یا به تعبیری وارد شدن در اوج جوانی، دم غنیمتی است تا بنشینم و با خود مروری بر این بیست سالی از زندگی ام که گذراندم بیافکنم و نیم نگاهی به آینده داشته باشم. نامه ای می نویسم تا به عنوان هدیه تولد به خودم بدهم.
***************
سلام.
چه زیباست این کلمه« سلام».
از همین جا آغاز کنیم. به یاد داری تا به حال با همین کلمه ساده، چقدر دوست پیدا کرده ای؟
می بینی؟ گاهی کلمه ها هم معجزه می کنند. بگذریم....
نوزاد بودی و خردسال شدی. پوست خردسالی را انداختی و کودک شدی و سپس نوجوان و حالا جوان.
اگر عمری باقی بود میانسال خواهی شد و مسن و پیرمرد. اما دیر یا زود باید بگذاری و بگذری.
یادت هست آنروزی را که برای اولین بار مداد به دست گرفتی؟ خانم معلم کودکستان هنوز یادت هست؟ کلاس اول را که مطمئنم هیچ گاه فراموش نخواهی کرد. در یک چشم به هم زدن به راهنمایی رفتی و پس از سه سال دبیرستانی شدی و حالا «دانشجو» را پیش از اسمت یدک می کشی.
یادت هست وقتی موضوع انشا «می خواهید چه کاره شوید» را معلم مطرح می کرد چه می نوشتی؟
من هنوز یادم هست. بیشتر می نوشتی: معلم. راستی هنوز هم دوست داری معلم باشی؟
از همان کودکی، وقتی دست در دست بابا می گذاشتی و روانه مسجد می شدی را به یاد داری؟ مگر می شود شیطنت هایی که در مسجد می کردی را فراموش کنی؟
راستی یادت هست بابا برای این که در سفره نانی از جنس حلال باشد چقدر زحمت می کشید. راستی دستان مامان را که در میان تار و پود فرش ، رنج شریف زیستن را به تو می آموخت؛ به یاد داری؟ دیدی از صفر شروع کردند به همه جا رسیدند؟
همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم.
دیروزی که دانش آموز بودی آرزوی دانشجو شدن را داشتی و حال که دانشجو هستی آرزوی کاری حسابی را داری و هروقت آن را پیدا کردی به فکر تشکیل خانواده خواهی بود و پس از آن منزل و ماشین و بچه ها و ...
آرزوهای انسان که تمامی ندارد.
اما بزرگی را به هیچ کدام از این ها نمی دهند. بزرگی را به میزان دردی که داری خواهند داد.
چقدر به فکر جامعه ات بودی؟
چند نفر بوسیله تو راه را از بیراهه شناختند؟
چند قدم انسانیت را به آرمانش نزدیک ساختی؟
اگر جوابی برای این ها نداشته باشی نمی توانی انسان باشی.
یک بار دیگر قهرمان های ذهنت را مرور کن:
امام حسین(ع)،آوینی، امام موسی صدر، چمران، علامه جعفری، مطهری، شریعتی، امام، گاندی و...
می بینی؛ هیچ کدام راحتی را برای خود برنگزیدند.
فهمیدند که خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آن که خود آن ملت بخواهد.
هیچ گاه از خدا برای خود آسودگی نخواه. دردمند باش...
بیست ساله شدی.
شنیده ای«در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبر است.» را؟
خوانده ای «الذین هم لفروجهم حافظون» را؟
عهد کن با خدا. عهد کن که شیوه پیغمبری را پیشه کنی در مقابل تمایلات جوانی و در عوض همسفری طیب برای حیات طیبه ات از خدا بخواه.
می دانی«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» یعنی چه؟ میدانی که تو را نیز عاشورایی هست؟ مبادا در مقابل امامت شمشیر بکشی. مبادا از آنانی باشی که تا یک قدمی سعادت آمدند و تاسوعا شبی به ذلالت برگشتند.
تولدت مبارک اما در انتظار تولد زمین باش.
تولد زمین آنروز است که بهار با معنای حقیقی اش بر این جهان سایه افکند.
جوانی ات را چه سود اگر در پای آن عزیزی نریزی که با آمدنش جهان پر از عدل و قسط خواهد شد.
|