
می گفت: اگر امام حسین(ع) در کربلا و آن هم در کنار شط فرات یک چاه دو سه متری حفر میکرد که به آب می رسید. مگر جنگ سر آب نبود؟
تعجب کردم. از او پرسیدم: مگر جنگ بین سپاه یزید و آن 72 عاشورایی بر سر آب بود؟
گفت: اگه نبود که این همه نمی گفتن: عطشان و اصغر تشنه لب و ...
خندیدم و خندیدم و یکباره بغضم را دیدم که می خواست شکسته شود.
راستی این سوال برای شما هم پیش آمده؟ چه جوابی برای خود داده اید؟
یا شاید بپرسید امام حسین که می دانست اینگونه خواهد شد چرا رفت؟ اصلا چرا زن و بچه با خودش برد؟
این طایفه معنای امام را نفهمیده اند.
این طایفه عاشورا را نفهمیده اند.
امام رفت چون باید می رفت. امام بچه ها را با خود برد؛ چون خدا می خواست امتحانی را که ابراهیم را نکرد با حسین(ع) بکند. خدا می خواست اینگونه نشان دهد: انی اعلم ما لا تعلمون را.
راستی این طایفه مگر نشنیده اند که در روز عاشورا امام برای یکی از آن کوران سنگی را طلا کرد؟ مگر نشنیده اند شب عاشورا امام، در ممیان دو انگشت خود جایگاه آن 72 پرستو را دربهشت نشان داد. آن امام می توانست اراده کند تا زمین و زمان برایش آب شوند.
اما حسین(ع) باید آنگونه شهید می شد. باید در مقابل دیدگانش فرزندانش را قربانی می دید. باید کمرش در مرگ برادر می شکست. باید آن پرچم را بعد از حسین(ع) خواهرش زینب بر دوش می کشید. عاشورا باید آنگونه می شد با همه جزئیاتش تا امروز من و تو و همه آن ها که تا دم صور بر این زمین خواهند زیست بدانند که دنیا را چهره ای دیگر است و لذت ها به خورد و خوراک و شهوت خلاصه نمی شود. سعادتی بالاتر است که حسینی حاضر می شود تا برای کسب آن از همه این ها بگذرد.
حسینی باشید.