تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: نامه ای به همسفرم 7 ::::

سلام.

شروع، باز هم با همین کلمه ساده که خیلی دوستش دارم.

دوباره می خواهم با تویی که نمی شناسمت، اما می دانم چقدر دوستت خواهم داشت هم صحبت شوم. یک هم صحبتی یک طرفه که دوست دارم وقتی پیدایت کردم، شنونده باشم جواب ها ونظرهایت را.

وقتی گاهی اوقات ژست خیرخواهی و مردم دوستی و دغدغه فرهنگ داشتن را در خود احساس می کنم لحظه ای به شدت کرده های خود را از دست رفته می بینم و از خودم بدم می آید.

از این که خبرنگاربازی دربیاوری برای ارضای غریضه ی کاریزما دوستی و قهرمان بازی و از دست یکی بگیری -که از قضا خیلی ها نتوانسته بودند- و خود را به عنوان اهل فرهنگ و هنر شایسته احترام ببینی گاهی اوقات لجن زاری می شود برای بلعیدنت.

این که هنر را برای هنر دوست داشته باشی و فرهنگ را برای فرهنگ و دوست داشته باشی مدام یکی تحسینت کند و وقتی در جمعی نیستی از تو خوب گفته شود، می شود زمینه ای برای سقوطت.

هنر اگر پلکانی برای تعالی نباشد (که با تمام وجود شهادت می دهم می تواند باشد) تلف کردن وقت به سمن بخس است و خدمت به مردم اگر به سبب حب جاه باشد و حب احترام و هر چیز دیگری، خودت زودتر از همه از تو خالی بودن آن آگاه خواهی شد.

باید مرد نکونام شوی تا هرگز نمیری و برای این نمردن اول باید نفست را بمیرانی.

خیلی ذوقی شد. اهل فلسفه را چه به ذوقیات؟!

اما همسر و همسفر عزیزم؛

این را به وضوح در خود دیده ام که اگر کاری که می کنی دارای یک پشتوانه عظیم معنوی نباشد ارزشی ندارد.

همه چیز باید برای صمد بی چگ.نه باشد. اینگونه است که ارزش همه چیز غیری خواهد بود و این رابط ها چون وابسته به یک مستقل خواهند بود، پوچ نخواهند بود و نخواهند شد.

دعا کن برایم. دعایت را پشت لفافه زیبای لبخندت به من هدیه کن.

سخت محتاجم. هم به دعایت؛ و هم به لبخندت...


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نامه ای به همسفرم6 ::::

همسرم، همسفری که نمی شناسمت باری دیگر سلام.

دوباره آنقدر دل تنگ شده ام که فکر می کنم تنها برای تو نوشتن آرامم می کند.

به نام خدایی که سنتش نوآوری است.

خدا زن را زن آفرید و مرد را مرد و بین این دو الفت و کششی قرار داد تا نشانه ای بر قدرت و عظمتش باشد.

امروز موضوعی پیش آمد که من محکوم به عدم درک فمینیسم شدم و در نتیجه به زعم طرف مقابل امل شمرده شدم.

تا حالا روی این واژه عمیقا فکر نکرده بودم. کمی مطالعه و پردازش اطلاعات قبلی کردم و حالا این نامه نتیجه آن است.

اندیشه توسعه غربی پس از قرون وسطی و آغاز انقلاب صنعتی برنامه ای ریخت که برای تامین نیروی کار موردنیاز خود نصف جمعیت جامعه که در تولید صنعتی نقش ندارند را وارد میدان کار و در ورای آن برده داری مدرن کنند و لذا نقشه شوم شعار برابری زن و مرد را سر دادند.

برای آن اندک پولی هم که به عنوان دستمزد به آنان می دادند نقشه کشیدند و هزار و شونصد نوع با چند هزار مارک وسایل آرایشی را وارد بازار مصرف کردند. مد بازی هم که طرحی برای عدم اغنا و در نتیجه کار بیشتر بود.

کارشناسی آمریکایی می گفت که برای به وجودآوردن میل مصرف بیشتر سالی کفش پاشنه بلند در آمریکا مد می شود و سالی پاشنه تخت. آن سال که کفش پاشنه تخت مد است، اگر کسی پاشنه بلند بپوشد آنقدر تحقیر می شود که مجبور می شود  برود او هم از همان نوع بخرد. آنقدر تبلیغات بر سرش کوبیده می شود که باور می کند اگر فردا از نوع رایج نپوشد صدسال از جامعه عقب است.

این داستان زن غربی است و اگر دقیق تر شویم حتی داستان مرد غربی. زنی که باید کار کند و برای کاربیشتر باید استراحت بیشتر کند و وقتی برای استراحت در مقابل تلویزیون می ایستد باید تبلیغات ببیند و میل به مصرف در او شعله ور شود و بخرد و بخرد و برای خرید بیشتر، کار بیشتری انجام دهد و دوباره چرخه تکرار شود.

عزیزدلم؛

 وقتی الگوی خانواده ای را که در آخرین دانشگاه انسان سازی ارائه شده است می نگرم، این برنامه را بسی والاتر پیدا می کنم. حتما می دانی و شاید هم خواهی دانست که این نگرش از پشت عینک تفلسف بوده و نه ساده لوحی.

مکتب ما آنقدر به خانواده و در یک کلام انسان سازی اهمیت می دهد که نظام خانوادگی اش را بر این اساس استوار ساخته. مرد نان آور خانه است و زن مسئول انسان سازی در خانه. او باید انسان بسازد. وه که چه کرند و کورند و گنگند آنان که ارزش این کار را نمی فهمند.

برابری زن و مرد را قبول دارم اما برابری به معنی یکسانی حقوق و وظایف نیست.

مخالف فعالیت اجتماعی ات نیستم. مخالف ارائه توانایی هایت در جامعه نیستم. اما با مرد شدنت مخالفم.

مطمئنم که تو هم این را خوب می دانی و در اداره امور خانه و تربیت فرزندانمان کوتاهی نخواهی کرد.

آلله امانیندا


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نامه ای به همسفرم5 ::::

اشاره: به من گفته‌اند خيلي خصوصي‌هايم را بر پيشخوان وبلاگم عرضه نكنم. خودم هم اين رويه را دوست ندارم. اما از آ‌ن جا كه وبلاگ من بيش از ده بيننده  ثابت  ندارد كه همگي از دوستان عزيزم هستند و اين نوشته هم آنقدرها خصوصي نيست و اصلا از حالا مي‌نويسم كه خصوصي نباشد ،صفحات عالم مجازي را ميزبانش مي‌كنم. بالتر از آن براي خودم مي‌نويسم به عنوان تنبيه و تذكري براي...

 قبلا" نامه‌هايي نوشته ام براي همسفري كه نمي شناسمش. با اين استدلال كه آن روز كه پيدايش كنم احساسي خواهم بود با همه كباده‌اي كه از تعقل مي‌كشم و اين طبيعي نوع بشر است و سرزنشي برايش نيست. از حالا مي‌نويسم تا روزي به او بدهم. به همسفر زندگي‌ام.

بسم الله.

همراه لحظه‌هايم سلام . سلامي از اعماق دلي كه به همراهي تو مي‌تپد. و باز مي‌خواهم براي تو بنويسم. تويي كه نمي‌شناسمت. براي روزي كه پيدايت خواهم كرد.

حتما اين كلمه را شنيده‌اي: «ابتلا». مترادف‌هايي هم مي‌توان برايش تراشيد: امتحان، آزمايش و...

مي‌دانم. مي‌دانم كه اين كلمات هم مانند بسياري ازكلماتي كه به كاربردنشان را دوست دارم، در روزمرگي‌هامان و شنيدن‌هاي بي تاملمان، كليشه شده اند و گوش خراش.

اما شايد به احترام عشقي كه در ميان ماست اين ها را بي كليشه بخواني و باري ديگر در آن تامل كني.

اين واژه از قرآن بر آمده. همان كتابي كه قرار بود دفترچه راهنما باشد در كنار محصولي كه ما باشيم. برنامه باشد براي آن زندگي‌ كه مي‌كنيم و خواهيم كرد. نقشه باشد براي رسيدن به گنجي كه سعادتش نام است و شفا باشد براي دردهايمان.آنگاه كه در مورد آزمايش‌هاي سختي كه  ابراهيم خليل در آن ميافتد به كار برده ميشود. و اذا ابتلا ابراهيم...

شنيده‌اي آن شاعر گفت: هر كه در اين بزم مقرب‌تر است جام بلا بيشترش مي‌دهند...

عزيز همسفرم. من در راه زندگي‌ام بلا خواهم. هرچند كه مي‌دانم ظرفيتش را ندارم. مي‌دانم كه با يك درجه گرمي و سردي هوا پاهايم سست خواهد شد. اما حداقل اين را مي‌دانم كه دوست دارم جاي آن بزرگ مرداني باشم كه درد كشيدند و اين بلا در برابر ديدگانشان نوش بود.

در زندگي از اين ابتلاها زياد خواهيم ديد. يك روز مشكل مالي و يك روز مشكل...

در برابرشان زانو نخواهيم زد. دستان هم را خواهيم فشرد و يك روح در دو بدن خواهيم شد و نخواهيم گذاشت اين مشكلات كوچك ما را به زانو درآورند. در مسيري كه انتخاب كرده‌ايم سكوت جايي ندارد. ما در برابر كژي‌ها ساكت نخواهيم ايستاد چون علي(ع) و فاطمه(س) را ساكت سراغ نداريم در اين محل. و تازيانه ارباب ناحق لاجرم در بدن ما هم خواهد نشست.

خيلي‌ها به بهانه صلاح خواهي ما را به سكوت دعوت خواهند كرد، اما ما صلاحمان را در طي اين مسير ديده‌ايم. نطميع خواهند كرد و ما فريب نخواهيم خورد. تهديدمان خواهند كرد و اين نهديد ها را به مرحله عمل خواهند رساند اما ما عقب نخواهيم نشست چون خوب فهميده‌ايم معناي ابتلا را.

مطمئنيم در اين راه خدايي بالاي سر ماست و مدافع ماست و اصلا ما براي رسيدن به او اين همه سختي بر خود آسان گرفته‌ايم. زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت / آن كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد.

مي‌بيني. مي‌بيني با «بله» اي كه گفتي خود را در چه‌سختي‌هايي انداختي؟ عشق آسان نمود اول ولي افتاد اين مشكل‌ها.

قامتت خم مباد عزيز دلم.

دستت را رها نخواهم كرد و پيوسته براي تو خواهم بود. برايم باش.

يا علي.

***

بايزيد بسطامي در كنار دجله نشسته بود و مشغول شطحيات بود كه مكاشفه‌اي پيش آمد. او را گفت: چگونه‌اي كه به زمينيان آشكار كنم كه تو كه هستي و در درونت چه‌مي گذرد تا تو را سنگسار كنند و از شهر برانند؟

بايزيد جواب داد: چگونه‌اي كه به ميان مردم بروم و از رحمت بي‌منتهاي تو برايشان بگويم تا از فردا هيچ كس نماز نگذارد و روزه و حج به جا نياورد؟

اهالي تفلسف اعتقادي به اين شطحيات ندارند، اما نتيجه‌اي كه از اين حكايت مي‌توان گرفت آنقدر زيبا بود كه حيفم آمد كه ننويسم.

خدايا ما را ببخش و بيامرز.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نامه‌اي به همسفرم4 ::::

همسرم پاك بمان. درست مثل پاكي اين گنبد.

چند وقت پيش نامه‌هايي مي نوشتم براي همسر نداشته‌ام. با اين پشتوانه فكري كه آن روزي كه پيدايش مي‌كنم، احساساتي خواهم بود و اين طبيعي نوع بشر است. چهارمين نامه است اين چند خط:

 

همسرم؛ همسفرم، سلام.

سلامي كه از اعماق دل كسي بر مي‌خيزد كه دوست داشتن تو را نشانه‌اي مي داند از نشانه‌هاي بسيار آفريننده زمين و زمان. پاكترين سلام‌ها تقديم تو باد.

اول از همه قصه‌اي را كه همين امروز شنيدم بدون كم و كاست برايت تعريف مي‌كنم.

علامه‌اي بود كه در زندگاني خود در كسب رضاي خدا هيچ كوتاهي نكرده بود. پس از ازدواج هم كه نان آور خانه‌اش شده بود همه سعيش اين بود كه حتي ذره‌اي حرام داخل زندگانيش نشود. او مي‌دانست كه نان حرام چه ها مي‌كند. ميدانست بنيان همه گناه‌ها از همين لقمه حرام آغاز مي‌شود.

همسرش باردار شد. علامه همه تلاش خود را مي‌كرد تا دوران حاملگي بر همسرش سخت نباشد. حالات اين دوران و تاثيرش بر آينده جنين را مي‌دانست. همه اين‌ها را از مخزن گوهرهاي اهل بيت گرفته بود.

پسري نيكو از براي علامه و همسرش متولد شد.

پدر و مادر از همان آغاز او را تربيتي نيكو كردند به اميد اين كه اين فرزند از بزرگان علوم اهل بيت باشد. پسر بزرگ و بزرگ تر شد. در شش، هفت سالگي بود كه مردي كه شغل سقايي داشت به منزل آنان رفت. مشگ آب را كناري نهاد و به داخل رفت. در اين زمان كودك با يك سوزن اين مشگ را سوراخ كرد و مرد سقا وقتي بيرون آمد و آن حالت را مشاهده كرد ناراحت شد. پدر بيشتر از همه ناراحت بود. مادر خانه را فراخواند و دنبال علت اين امر در تربيت كودك مي‌گشتند.

علامه مي دانست كه هيچ معلولي در اين عالم بي علت نيست و اين بديهي ترين سنت الهي است.

يكباره اشك مادر جاري شد و شروع به تعريف داستان روزي كرد كه باردار بود و در اين حال به منزل كسي رفته بود. در خانه‌شان درخت اناري داشتند . ناگاه هوس انار ترش كرد. با نوك سوزن ذره سوراخي در بين انار ايجاد كرد و قطره‌اي از طعمش را چشيد و ديد كه باب طبع او نبوده و شيرين است و از خيرش گذشت.

علامه و همسرش به اين نتيجه رسيدند كه آن يك قطره با گوشت و خون جنين چنين عجين گشته و چنان عكس العملي را در او بر انگيخته است.

گذاشتم نام پدر«علامه محمدتقي مجلسي» و پسر« علامه محمدباقر مجلسي» را آخر كار بگويم تا خودت نتيجه بگيري كه وقتي قطره حرامي حتي چنين شخصيت عظيمي را برمي‌انگيزد برماست كه به هوش باشيم.

همه اين‌ها كه مي‌گويم تذكري برتوست اما تنبيهي بر خودم. مي دانم كه ميداني و مسرتر از من بر رعايتش هستي.

همسفر حياتم؛

تو بهتر از من مي‌داني« الهكم التكاثر» يعني چه. آنان كه هرچه مي‌گيرند بازهم مي خواهند تا آن‌گاه كه به نزديكي قبرها درآيند.

زياده‌خواهي از مهم ترين آفت‌هاي حيات طيبه است. زياده‌خواهي حرام خواري را به دنبال دارد.

از خدا هيچ وقت مال و ثروتي كه پايم را از گليمم درازتر كند نخواسته‌ام و اميدوارم هيچوقت نخواهم و اميدوارم تو هم چنين نباشي.

تمام سعيم را بر آسودگيت به كار خواهم بست. براي كسب روزي حلال هيچ كاري را عار نخواهم دانست. اما عزيزم تو هم قانع بودن را پيشه خود ساز. از من زياده مخواه كه اول راه ضلالت است.

و باز مطمئنم كه تو اين‌ها را به من يادخواهي داد. فرزندي صالح از تو مي‌خواهم.

و آخر گفته‌هايم: ستايش خداي را كه پرودگار جهانيان است.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نامه ای به خود بیست ساله ام. ::::

دوستانم مدام وعده جشن تولد را می خواهند. خوب به خاطر سپرده اند در بین این همه اطلاعات روز تولد من را. تشکر از همه محبت هاشان.

فردا بیست ساله می شوم. بیست سالگی و یا به تعبیری وارد شدن در اوج جوانی، دم غنیمتی است تا بنشینم و با خود مروری بر این بیست سالی از زندگی ام که گذراندم بیافکنم و نیم نگاهی به آینده داشته باشم. نامه ای می نویسم تا به عنوان هدیه تولد به خودم بدهم.

***************

سلام.

چه زیباست این کلمه« سلام».

از همین جا آغاز کنیم. به یاد داری تا به حال با همین کلمه ساده، چقدر دوست پیدا کرده ای؟

می بینی؟ گاهی کلمه ها هم معجزه می کنند.   بگذریم....

نوزاد بودی و خردسال شدی. پوست خردسالی را انداختی و کودک شدی و سپس نوجوان و حالا جوان.

اگر عمری باقی بود میانسال خواهی شد و مسن و پیرمرد. اما دیر یا زود باید بگذاری و بگذری.

یادت هست آنروزی را که برای اولین بار مداد به دست گرفتی؟ خانم معلم کودکستان هنوز یادت هست؟ کلاس اول را که مطمئنم هیچ گاه فراموش نخواهی کرد. در یک چشم به هم زدن به راهنمایی رفتی و پس از سه سال دبیرستانی شدی و حالا «دانشجو» را پیش از اسمت یدک می کشی.

یادت هست وقتی موضوع انشا «می خواهید چه کاره شوید» را معلم مطرح می کرد چه می نوشتی؟

من هنوز یادم هست. بیشتر می نوشتی: معلم. راستی هنوز هم دوست داری معلم باشی؟

از همان کودکی، وقتی دست در دست بابا می گذاشتی و روانه مسجد می شدی را به یاد داری؟ مگر می شود شیطنت هایی که در  مسجد می کردی را فراموش کنی؟

راستی یادت هست بابا برای این که در سفره نانی از جنس حلال باشد چقدر زحمت می کشید. راستی دستان مامان را که در میان تار و پود فرش ، رنج شریف زیستن را به تو می آموخت؛ به یاد داری؟ دیدی از صفر شروع کردند به همه جا رسیدند؟

همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم.

دیروزی که دانش آموز بودی آرزوی دانشجو شدن را داشتی و حال که دانشجو هستی آرزوی کاری حسابی را داری و هروقت آن را پیدا کردی به فکر تشکیل خانواده خواهی بود و پس از آن منزل و ماشین و بچه ها و ...

آرزوهای انسان که تمامی ندارد.

اما بزرگی را به هیچ کدام از این ها نمی دهند. بزرگی را به میزان دردی که داری خواهند داد.

چقدر به فکر جامعه ات بودی؟

چند نفر بوسیله تو راه را از بیراهه شناختند؟

چند قدم انسانیت را به آرمانش نزدیک ساختی؟

اگر جوابی برای این ها نداشته باشی نمی توانی انسان باشی.

یک بار دیگر قهرمان های ذهنت را مرور کن:

امام حسین(ع)،آوینی، امام موسی صدر، چمران، علامه جعفری، مطهری، شریعتی، امام، گاندی و...

می بینی؛ هیچ کدام راحتی را برای خود برنگزیدند.

فهمیدند که خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آن که خود آن ملت بخواهد.

هیچ گاه از خدا برای خود آسودگی نخواه. دردمند باش...

بیست ساله شدی.

شنیده ای«در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبر است.» را؟

خوانده ای «الذین هم لفروجهم حافظون» را؟

عهد کن با خدا. عهد کن که شیوه پیغمبری را پیشه کنی در مقابل تمایلات جوانی و در عوض همسفری طیب برای حیات طیبه ات از خدا بخواه.

می دانی«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» یعنی چه؟ میدانی که تو را نیز عاشورایی هست؟ مبادا در مقابل امامت شمشیر بکشی. مبادا از آنانی باشی که تا یک قدمی سعادت آمدند و تاسوعا شبی به ذلالت برگشتند.

تولدت مبارک اما در انتظار تولد زمین باش.

تولد زمین آنروز است که بهار با معنای حقیقی اش بر این جهان سایه افکند.

جوانی ات را چه سود اگر در پای آن عزیزی نریزی که با آمدنش جهان پر از عدل و قسط خواهد شد.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نامه ای به همسفرم3 ::::

 

به نام پيونده دهنده دل‌ها

نامه اي‌ به همسفر زندگيم

تاريخ: روزي كه پيدايت كنم.

گيرنده: تويي كه نمي‌شناسمت

 

ولنتاين بازي چند سالي هست كه همراه همه چيزهايي كه از غرب مي‌آيد جوگيرمان كرده. اما بايد هر بهانه‌اي براي عشق ورزيدن را مغتنم بشماريم. پس چه نيكوست كه اين بهانه غربي را بهانه‌اي ديگر بتراشيم براي با‌هم بودنمان و دوست داشتنمان و دوست داشتني‌هامان. چه نيكو كه اين بهانه سالروز ازدواج علي(ع) و فاطمه(س) باشد. آن دو والايي كه مصداقي از يك زندگاني طيبه هستند و حياتي معقول.

زندگاني اين دو همان زندگاني است كه شاخ تناور ارزش‌هاي انساني در آن خانه رشد مي‌كند و ميوه اش حسن مي‌شود و حسين و زينب.

با اين بهانه براي تو بهانه زندگي‌ام مي نگارم. دوستت دارم. هزاران بار چون سفارش اولياي دينم هست اين دوست داشتن.

در عوض همه نگاه‌هايي كه نكرده‌ام (به همه آن‌ها كه روزانه در ميانشان بوده‌ام در دانشگته، در خيابان، در ...) دوست دارم تو را ببينم. دوست دارم به چشمان تو خيره شويم و نشانه‌هاي خدا را ببينم. همان نشانه كه در قرآنش ياد مي‌كند: محبت ميان ما.

تو را مي‌خواهم براي همه موفقيت‌هايم. تو را مي‌خواهم براي همه شكست‌هايم. در اولي مشوقم باشي و شريك موفقيت‌ها و در دومي پناهم باشي و شريك غمم.

حتما تو هم باور داري كه ازدواج بيش از يك اقناع جنسي است. ازدواج پيمان مقدسي است ميان انسان‌ها. يكي مرد و ديگري زن. در يكي مهر و عاطفه سرشار و در ديگري توانايي هايي ديگر. همه چيز براي يك زندگي. آن زندگي كه زندگي نامش نيست، لحظه به لحظه اش هست.

مي‌خواهم هوار بكشم تا زمينيان و آسمانيان بدانند كه چه‌قدر دوستت دارم.

بيا به هم قول بدهيم كه در شادي‌همديگر شاد باشيم و غصه يكديگر را باهم بخوريم.

مثال من و تو مثال پازلي‌ست كه فقط دو تكه دارد. اگر يكي باشد و ديگري نه پازل كامل نيست. پازل به اين شرط كامل شدن پازل اين  است كه آن دو قطعه در كنار همديگر باشند. من و تو بدون يكديگر كامل نيستيم.

همسفرم باش در رسيدن به آن قله كه هدف از زندگي آن است.

از اين كه با تو همسفرم به خود مي‌بالم.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دومین نامه ::::

دومين باري است كه نامه مي‏نويسم براي آن كسي كه هنوز نمي شناسمش. براي روزي كه خواهم شناختش. آن روز احساسي خواهم بود و اين طبيعي است براي نوع انساني. اما حال، شايد كمي بتوانم آنچه را كه از او مي‏خواهم عاقلانه (حداقل براي خود) تصوير كنم.

****

بسم الله

سلام. نام خداي بزرگ است سلام و دژي است سرشار از امن و امان.(ادخلوها بسلام آمنين)

در اولين نوشته با هم نگاهي كرديم بر آفرينش و به هسته نگريستيم. اما مي‏خواهم اين بار دست هم را بگيريم و كمي به طرف پوسته برويم. مطمئن هستم كه تو هم موافقي.

مي‏خواهم از چيزي بگويم كه به قول معروف، هفتاد سال عبادت رو يه شب به باد ميده.غرور.........

خداوند انسان را آفريد. به او نام‏ها را آموخت (و علم آدم الاسماء كلها). به ملايك فرمود تا در برابر صنعٍ صانع سر بر سجده نهند. اعتراض كردند و جواب شنيدند: اني اعلم مالا تعلمون.(من چيزي مي‏دانم كه شما نميدانيد.)

همگي سجده كردند جز ابليس كه  از سر غرور و تكبر به جنس آفرينشش ،نافرماني آفريننده كرد و ساليان سال عبادت را فنا كرد و شد دشمن قسم خورده براي بشر. آدم و حوا را فريفت و ...

اما بياييم به همين اكنوني كه من و تو همسفرم در آنيم. بيا تا تاملي در غرور و اقسام آن بكنيم:

غرور علم: دانشمند مي‏شويم. پر مي‏كنيم ذهنمان را از كتاب‏ها و اصطلاحات. مجلس آراي هر بزم مي‏شويم و سخن‏گو و سخن نگار. از هر سوي درود و تشويق روانه مي‏شود . حال وضع من چگونه است در برابر اين همه؟ از حجاب‏ها كاسته‏ام يا افزوده‏ام؟  مباد غرور علم ما را همانند كند به درازگوشاني كه بار كتاب بر رويشان هست...(مثل الذين حملوا التورات ثم لم يحملوها كمثل الحمار...)

غرور مقام و منصب و موقعيت اجتماعي: نبايد ترديد داشته باشيم كه هرچه از اين‏ها نصيب ما مي‏شود همه از رحمت آن صمد بي‏چگونه است. حال چگ.نه فراموشش كنيم و غرور ما مقام ما را خدايمان كند؟

بي شمار برايت مي‏توانم بشمارم اما مي‏دانم كه سرت را درد آوردم. كليتي از آنچه را كه در ذهن داشتم گفتم.

حالا مي‏خواهم چند دعا بكنم. آمين‏هايت را به اوج بفرست:

-خدايا! مارا آن‌چنان در نظر بگير كه هيچ‌گاه خودخواهي بر زندگيمان غلبه نكند.

-خدايا! بكش در ما غرورمان را تا نبينيم جز تو و نخوانيم جز تو.

_خدايا! روا مدار كه آتش غرور چونان خاري باشد بر تن زندگيميان.

دوستدارت. حامد


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com