تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: نصف شبانه ها ::::

اول:

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق. و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار... هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

این متن زیبا یکی از نوشته های عرفان نظر آهاری است. او را در صفحه شناسنامه چلچراغ شناختم. اول فکر میکردم یک آقا است. بعد که یک بار به چلچلراغ زنگ زدم گفتند خانم عرفان نظر آهاری. امشب کتاب بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ را از او خواندم.

دوم:

شدم لیسانس. لیسانس شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

سوم:

بنگر که همه فریاد بنگر که همه طوفان


::: :::

***********.......................***********

 

:::: حکایت کسک و ما ::::

کسکی وارد مسجد شد و بلند فریاد زد شما همه دیوانه اید. شما همه ابله هستید. اصلا گدایی صفت جدا نشونده از شماست. همه داشتند به گفته های مرد می خندیدند. آن مرد که چنین دید آمد و از صف اول و کس اول با دست نشانه گرفت و گفت: تو خیلی گدایی. به دومی گفت: تو خیلی ابلهی. به کس پنجم نرسیده بود که جماعت متفق القول شدند او را بیرون کنند.

حالا حکایت روزگار ما هم دقیقا تداعی گر داستان آن مرد است. وقتی از عدالت حرف می زنی همه به به و چه چه و اصلا به تو ملحق می شوند و در بایستگی عدالت نظریه پردازی می کنند و اصلا دست جان راولز (مشهور به فیلسوف عدالت) را از پشت می بندند. اما وقتی از عدم اجرای فلان بند از قانون توسط خود آن شخص در دستگاه مربوطه می پرسی یا این که از سوء استفاده هایی که آن شخص از منصب کرده و یا سهم خواهی که می خواهد بکند می پرسی شروع می کند انواع و اقسام مارک ها را به تو بچسباند و قبلا از آن کار ذکر مناقبی در خور شان از خود می کند و توزتوپراقی راه می اندازد که نگو و نپرس.

جوان گرایی فوق العاده چیز خوبی است. اصلا همه مدیران ما در ساحت نظر قائل به جوان گرایی هستند. اما وای به روزی که به همان حضرت مدیر بگویی بیا و این میز را به یک جوان تر از خود واگذار و خود در حوزه استاد و مشاور نقش ایفا کن. آنوقت است که جوان بی تجربه و خودسر و... می شود. انگار خودش در جوانی مدیر نشده.

آقا پارتی بازی بد است. مگر کسی شک دارد. کسی را می شناسید از گفتن این جمله ناراحت شود؟ وای به روزی که بگویی فلانی این کار را برای چه خارج از ضوابط برای فلانی کردی؟ هزار توجیه شرعی و قانونی می تراشد و آخر سر خود را تطهیر می کند.

انگار همه فراموش کرده اند یکی از آن بالا دارد می بیند هااااااااااااااااااا...

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: معاویه شناسی ::::

دو هفته ای بود که به رویارویی معاویه رفته بودم. آخرش هم پیشنهاد صلح را خودم دادم اما نه به خاطر خودم. شکل و اندازه اش هم شبیه معاویه بود. مرا به معاویه خوانی انداخت...

به این فکر می کردم که معاویه یک نام نبود که در پستوی تاریخ گم شود. شام و کوفه دو وادی نبودند که معاویه و افکارش به آنجا محدود شوند. علی(ع) و حسن(ع) دو فرد نبودند که در مقابل معاویه ایستادند و یکی جنگید و دیگری از در صلح درآمد. معاویه دارد هنوز هم نفس می کشد. صبح ها نماز را به جماعت می خواند و بعد به کاخ سبز برمی گردد. برای بدنام کردن علی(ع) سکه ها را به جیب امثال شریح می ریزد تا لعن علی(ع) کنند. برای حفظ منافعش و برای این که کمی بیشتر جزیه بگیرد حاضر نیست نامسلمانی به سلم اسلام درآید و دارد یزید تربیت می کند تا رودستش بزند و ظواهر را هم حفظ نکند و سر پسر رسول الله(ص) را به بلندای نی بفرستد.

ماکیاول و مکتبش تئوریزه شده همان راهی بودند که معاویه رفته بود. ماکیاول آمد و بر معاویه رنگ و لعاب داد و سیره اش را شرح و بسط داد و تئوریزه کرد تا بگوید: برای رسیدن به هدف می توان از هر ابزاری استفاده کرد.

اما در مقابل معاویه باید علی(ع) ایستادگی  کند. 

 دشمنان امیر مؤمنان و حتی برخی از دوستان او می پنداشتند که معاویه سیاستمدارتر از  اوست. می گفتند علی(ع) می توانست در شورای انتخاب خلیفه که عمر آن را معین کرده بود شرط تبعیت از سیره خلفا را بپذیرد اما عمل نکند. می گفتند علی(ع) می تواند معاویه را فریب دهد و مدتی به خواسته های او تن دهد و او را رام خود کند. امیر مؤمنان در پاسخ به این کژ اندیشی های  مغرضانه فرمود: «سوگند به خدا معاویه از من سیاستمدارتر نیست، ولی او نیرنگ می زند و مرتکب گناه می شود، اگر نیرنگ خصلت زشتی نبود من سیاستمدارترین مردم بودم.»

حسن(ع) با معاویه از در صلح درآمد چون مقتضای آنروز بقای اسلام صلح بود. اما این صلح در ادامه حسین(ع) را داشت تا جان فدای همان آرمان کند.

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه "زمین حرام" بود و ماه های رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم، "زمان حرام، یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتاً تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت، سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که "جنگ پایان نیافته است." آنها که به کربلا می روند، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است. اما همچنان می بینند که برقبه آرمگاه حسین، پرچم سرخی در اهتراز است؛ "بگذار این سالهای حرام بگذرد!"


::: :::

***********.......................***********

 

:::: داستان یک مرد 1 ::::

مرد همه را به رفتن فرا خواند. گفت که سیاهی شب را پرده ای بر شرمشان قرار دهند و بروند. برایشان هزار توجیح برایشان تراشید که بروند.

مسلم بن عوسجه گفت: اگر مرا بکشند و دوباره زنده ام کنند و زنده زنده آتشم بزنند و دوباره زنده ام کنند و خاکسترم را بر باد بسپارند و این عمل را هفتاد مرتبه تکرار کنند دست از تو برنخواهیم برداشت. چه رسد به آن که زندگی ابدی نیست و مرگ همراه با تو فقط یکبار است.

چه جاذبیتی را در مرد دیده بودند که از او بریدن نمی توانستند؟ آن مرد تمام زنده گی بود. آن مرد گفته بود که زندگی با ظالم غیر بدبختی نیست و مرگ در راه مبارزه غیر از سعادت نیست.

در درس فلسفه اخلاق نظرات بسیاری پیرامون سعادت خواندم و به جهات تخقیقاتی که برای پروژه درس کلام جدید داشتم کلی نظر درباره سعادت خواندم. همه به نوعی سعادت را اوج لذت تلقی کرده بودند. منتها لذت از چیزی. سعادتی که آن مرد خواست اوج لذت و همان سعادت را در فدایی شدن برای معشوق بشناساند: زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.

این ها را می نویسم درست ظهر عاشورا. گذاشته ام مدیا ژلیر صدای حاج مهدی را به گوشم برساند:

باشدان باشا جسمون یارادی قاندی حسینیم

قمطر یئریدی نیزه و پیکاندی حسینیم

هر یارا آچیب قیرمیزی گل اوخلی بدندن

گویا بدنون صحن گلستاندی حسینیم...

بو شمر و سنانیله نئجه شامه گئدیم من

قاتل یوزی گورماخ مگر آساندی حسینیم


::: :::

***********.......................***********

 

:::: ::::

وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود...


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com