|
اولا":
«لشکر خوبان» کتاب برگزیده جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس در بخش «خاطره. خودنوشت» شناخته شد.
جای گله کشی نیست که چرا این کتاب غریب مونده، اما امیدواریم حالا که این کتاب همدوش کتاب هایی نظیر: سانتاماریا (سید مهدی شجاعی)، مثل چشمه مثل رود (قیصر امین پور)، روزهای آخر (احمد دهقان)، تاریخ سیاسی جنگ عراق علیه ایران( علی اکبر ولایتی)، فیلمنامه آژانس شیشه ای (ابراهیم حاتمی کیا) و... مقام برگزیده جشنواره ربع قرن ادبیات دفاع مقدس شده، امیدواریم توجه ها را به سوی خود جلب کند. تبریک به خانم سپهری.
دوما":
بچه های همین شهر خودمون تبریز همت کردند و ویژه نامه فوق العاده ای کار کرده اند. تقدیر از زحمات محسن هادس و حکیمه عوض پور برای گردآوری چنین مجله ای آن هم در تبریز.
پشت بسم الله، دیالوگ مانای حاج کاظم را آورده بودند در آژانس شیشه ای. خاطرش در ذهنم زنده شد:
می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛
ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.
وقت زیادی ازتون نمی گیرم.
یکی بود،یکی نبود...
یه شهری بود،خوش قد و بالا.
آدمایی داشت،محکم و قرص.
ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.
همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.
اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.
همه نگرون شدن؛
حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟
ما خمار جشنیم؛
بهتره سخت نگیریم...
اما پیر مراد جمع گفت:
باید تازه نفسا برن به جنگ غول.
قرعه به نام جوونا افتاد؛
جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...
غول،غول عجیبی بود...
یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.
دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.
خلاصه چه درد سر...
بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،
که دیدن پیرشون سفر کرده...
یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.
اما یه اتفاق افتاده بود؛
بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...
شایدم حق داشتن...
آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.
جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.
دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.
شده بودن عینهو اصحاب کهف؛
دیگه پولشون قیمت نداشت...
اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...
من شما رو نمیشناسم؛
اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛
این غیرت داره خشک می شه.
شاهرگ این غیرت...
کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛
من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،
**********
سوما":
ازمن درباره جنگی که بود و جنگی که هست پرسیده بودند.
از این تفکر متنفرم که شهدا را قهرمانانی دست نایافتنی معرفی کنند. بعضی ها شبیه سازی شهدا در زمان حال و تحلیل رفتارشان در روبه رویی با مسائل حال جامعه را گناهی بزرگ می شمارند و اصلا دوست ندارند چنین حرف هایی را بشنوند.
به هر حال مطلبی نوشته بودم در پاسخ به سوال جنگی که بود؟ جنگی که هست. چنسن مطلبی جایی برای نشر ندارد. به هر حال؛
اگر حوصله داشتید
|