|
مرد همه را به رفتن فرا خواند. گفت که سیاهی شب را پرده ای بر شرمشان قرار دهند و بروند. برایشان هزار توجیح برایشان تراشید که بروند.
مسلم بن عوسجه گفت: اگر مرا بکشند و دوباره زنده ام کنند و زنده زنده آتشم بزنند و دوباره زنده ام کنند و خاکسترم را بر باد بسپارند و این عمل را هفتاد مرتبه تکرار کنند دست از تو برنخواهیم برداشت. چه رسد به آن که زندگی ابدی نیست و مرگ همراه با تو فقط یکبار است.
چه جاذبیتی را در مرد دیده بودند که از او بریدن نمی توانستند؟ آن مرد تمام زنده گی بود. آن مرد گفته بود که زندگی با ظالم غیر بدبختی نیست و مرگ در راه مبارزه غیر از سعادت نیست.
در درس فلسفه اخلاق نظرات بسیاری پیرامون سعادت خواندم و به جهات تخقیقاتی که برای پروژه درس کلام جدید داشتم کلی نظر درباره سعادت خواندم. همه به نوعی سعادت را اوج لذت تلقی کرده بودند. منتها لذت از چیزی. سعادتی که آن مرد خواست اوج لذت و همان سعادت را در فدایی شدن برای معشوق بشناساند: زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.
این ها را می نویسم درست ظهر عاشورا. گذاشته ام مدیا ژلیر صدای حاج مهدی را به گوشم برساند:
باشدان باشا جسمون یارادی قاندی حسینیم
قمطر یئریدی نیزه و پیکاندی حسینیم
هر یارا آچیب قیرمیزی گل اوخلی بدندن
گویا بدنون صحن گلستاندی حسینیم...
بو شمر و سنانیله نئجه شامه گئدیم من
قاتل یوزی گورماخ مگر آساندی حسینیم
|